نجم الثاقب








فروردین 1395
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      








جستجو







کرامات و داستان های ائمه اطهار


آیه قرآن






معرفی شهدای دوران ها


وصیت شهدا



زیارت عاشورا


زیارت عاشورا
 
  شهدا شرمنده ام ...

دستاني كه پيكر شهيد را تحويل گرفتند
شنيده ام فردي كه در شهيد آباد دزفول سالها متولي دفن اموات بوده است و پيكر علي يار را در قبر گذاشت چنين روايت كرده است:
جنازه هاي زيادي را توي لحد گذاشته ام و افراد زيادي را دفن كردم . اما اين شهيد ( علي يار خسروي) را كه دفن كردم قصه اش متفاوت بود … پيكرش را كه از بالا دادند دستم و خواستم كه توي لحد بگذارم، با چشمان خودم ديدم كه دو دست از توي لحد بيرون آمد و پيكر را از من تحويل گرفت . و من پيكرش را بر خاك نگذاشتم او را از دستم گرفتند.
اللهم ارزقنا شهادت في سبيل دينك !! خدايا ! ما را شرمنده شهدا مگردان» آمين .

موضوعات: بدون موضوع
[شنبه 1395-01-28] [ 10:44:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  ادامه مطلب ...

صبح جمعه ؛ يكي تند تند درب خانه را مي زند . انگار در آنسو اتفاقي رخ داده ، و امان نمي دهد مادر علي يار مي خواهد خودش را به در برساند ، كه بچه ها در را باز مي كنند و زن همسايه گريه كنان خودش را مي اندازد داخل حياط.
اول سجده مي كند و زمين را مي بوسد و بعد از آن ، از درب خانه شروع مي كند به بوسيدن زمين تا پله ها و روي پاهاي مادر علي يار را بوسه باران مي كند .
مادر علي يار ، با زحمت شانه هاي زن همسايه را مي گيرد و از زمين بلندش مي كند.« بلند شو ! چه اتفاقي افتاده » ؟
گريه امان حرف زدن نمي دهد شديد تر از گريه هاي روي مزارعلي يار ، شنيدن حرفهايش در بين آن همه بغض و آه و گريه مشكل است:
« ديروز دلشكسته از بهشت شهدا برگشتم خونه ، كمي از آبي كه شما دادي روي لبها و دهن پسرم ريختم ، يكدفعه چشمانش را باز كرد و دوباره بست . اول گمان كردم كه پسرم تموم كرد. حالم بد شد و بهم ريختم . و شروع كردم به گريه كردن كه ديدم دوباره چشمانش را باز كرد و گفت مادر گرسنمه ! ! با تعجب اشكامو پاك كردم و همون بيسكويت ها را بهش دادم و خورد والان حالش خوب است و توي خونه نشسته ».
اين جاي داستان اشكاي زن همسايه و مادر علي يار با هم مي بارند و داستان به همين جا ختم نمي شود . زن همسايه از علي يار براي مادرش پيامي آورده :
« ديشب «علي يار» را تو خواب ديدم . گفت برو به مادرم بگو : جمعه ها سر مزارم نيايد. جمعه ها ما را به زيارت امام حسين (عليه سلام ) و اهل بيت (ع) مي برند .همه رفقام مي رند زيارت ، اما من به احترام مادرم كه سر مزارم مي آيد مي مونم پيشش و با بچه ها نمي روم . بهش بگو: جمعه ها نيايد..»
سكوت فضاي خانه پدر شهيد عي يار خسروي را گرفته است . سكوتي كه در امتزاج صداي گريه اهل خانه ، چون موسيقي غريبي از عرش شنيده مي شود.
راوي مادر شهيد علي يار خسروي

ادامه دارد…

موضوعات: بدون موضوع
 [ 10:42:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  ادامه مطلب ...

صبح جمعه ؛ يكي تند تند درب خانه را مي زند . انگار در آنسو اتفاقي رخ داده ، و امان نمي دهد مادر علي يار مي خواهد خودش را به در برساند ، كه بچه ها در را باز مي كنند و زن همسايه گريه كنان خودش را مي اندازد داخل حياط.
اول سجده مي كند و زمين را مي بوسد و بعد از آن ، از درب خانه شروع مي كند به بوسيدن زمين تا پله ها و روي پاهاي مادر علي يار را بوسه باران مي كند .
مادر علي يار ، با زحمت شانه هاي زن همسايه را مي گيرد و از زمين بلندش مي كند.« بلند شو ! چه اتفاقي افتاده » ؟
گريه امان حرف زدن نمي دهد شديد تر از گريه هاي روي مزارعلي يار ، شنيدن حرفهايش در بين آن همه بغض و آه و گريه مشكل است:
« ديروز دلشكسته از بهشت شهدا برگشتم خونه ، كمي از آبي كه شما دادي روي لبها و دهن پسرم ريختم ، يكدفعه چشمانش را باز كرد و دوباره بست . اول گمان كردم كه پسرم تموم كرد. حالم بد شد و بهم ريختم . و شروع كردم به گريه كردن كه ديدم دوباره چشمانش را باز كرد و گفت مادر گرسنمه ! ! با تعجب اشكامو پاك كردم و همون بيسكويت ها را بهش دادم و خورد والان حالش خوب است و توي خونه نشسته ».
اين جاي داستان اشكاي زن همسايه و مادر علي يار با هم مي بارند و داستان به همين جا ختم نمي شود . زن همسايه از علي يار براي مادرش پيامي آورده :
« ديشب «علي يار» را تو خواب ديدم . گفت برو به مادرم بگو : جمعه ها سر مزارم نيايد. جمعه ها ما را به زيارت امام حسين (عليه سلام ) و اهل بيت (ع) مي برند .همه رفقام مي رند زيارت ، اما من به احترام مادرم كه سر مزارم مي آيد مي مونم پيشش و با بچه ها نمي روم . بهش بگو: جمعه ها نيايد..»
سكوت فضاي خانه پدر شهيد عي يار خسروي را گرفته است . سكوتي كه در امتزاج صداي گريه اهل خانه ، چون موسيقي غريبي از عرش شنيده مي شود.
راوي مادر شهيد علي يار خسروي

ادامه دارد…

موضوعات: بدون موضوع
 [ 10:42:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  شهيد زنده ...

روايت شفا گرفتن يك بيمار با توسل به شهيد علي يار خسروي
عصر پنجشنبه ، مادر «علي يار » به سنت هر هفته ، نشسته است كنار مزار پسرش كه زن همسايه بي تاب و پريشان خودش را مي رساند به مزار علي يار و شروع مي كند به پهناي صورت اشك ريختن.
مادر «علي يار » مي پرسد: چي شده است ؟ اين چه حال و زاريه؟ زن همسايه لابلاي اشكهايي كه قطره قطره، دارند بر روي مزار علي يار مي بارند، با صدايي كه گاه بغض ، قطع و وصلش مي كند و چانه اي كه مدام مي لرزد، اينگونه پاسخ مي دهد :
پسرم مريضه و حالش خيلي بده ! در حالت احتضاره ! نه خوب ميشه و نه تموم مي كنه ! يكي از همسايه ها بهم گفت: برو به علي يار متوسل شو. اومدم اينجا به از پسرت بخوام كه براي بچه ام دعا كنه !! و دوباره طوفان گريه هاي زن وزيدن گرفت .
مادر علي يار چند بيسكويت و كمي آب به او مي دهد . زن همسايه از شدت آشفتگي و اضطراب بدون آنكه فاتحه اي بخواند ، اشك ريزان بر مي گردد .

ادامه دارد……………

موضوعات: بدون موضوع
 [ 10:36:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت